درصورت باز نشدن مطالب ویلاگ از مرورگری غیراز اینترنت اکسپلورر استفاده کنید
اکثر ازدواجها در سیستان، فامیلى و درون گروهى است. ضرب المثل معروفى است که عقد پسر عمو و دختر عمو در آسمانها بسته شده است. به همین دلیل بیشتر زوجین در سیستان «ناف برید» بوده و یکدیگر را مىشناسند. اگر ازدواج خارج از فامیل صورت گیرد، تحقیق و تفحص براى یافتن یک دختر خوب از طرف خانواده پسر آغاز میگردد و اولین سئوال اینست که دختر فلانى «خوزگار» (خواستگار ـ نامزد) دارد یا ندارد؟ اگر از خوزگار، نداشته باشد اقدامات جهت مراسم «قاصدى» (خواستگارى) رسمى آغاز میشود. به هرحال اگر دختر نامزد داشت دوستان یا خویشانى که واسطه این کار هستند. اول ترتیب ملاقاتى را جهت دیدن دختر توسط پسر فراهم مىکنند. این دیدار بدون اطلاع والدین و معمولاً دختر در منزل همسایه یا سر نهر و مزرعه صورت مىگیرد. بعد از یکبار دیدار ظاهرى و گذرا تحقیق در اطراف از جهت عیب و ایراد آغاز میشود. مثلاً نماز مىخواند یا نه؟ لکنت زبان دارد یا نه؟ دستش بو مىدهد یا نه؟ زیرا مردم سیستان اعتقاد دارند اگر دست دخترى بوى بد بدهد نان یا خمیرى هم که پخت مىکند، بد بوست. ای ایرانی آیا میدانی چرا در سیزده اول هرسال از خانه و کاشانه خود به دشت و دمن فرار میکنی آیا گذراندن روزی با طبیعت است؟؟؟ چرا باید عدد سیزده بر ایرانی نحس باشد!!! اما برای ما مسلمان شیعه خیر!!! مگر نه اینکه امام اول ما شیعیان در سیزدهم ماه به دنیا آمده است و روزی مبارک است به خود آیید و تاریخ رابیشتر بدانید که فلسفه سیزده بدر سال نو درچیست؟؟؟!!! از پوریم چه می دانید؟ - آیا استر را می شناسید؟ - آیا مردخای را می شناسید؟ - آیا آنوسی ها را میشناسید؟ - از پایکوبی سالانه کلیمیان ایران در جشن ایرانی کشی پوریم چه اندازه اطلاع دارید؟ - آیا می دانید پس از پوریم تا دوازده سده مردم ریشه دار ایرانی در سکوتی مرگ بار فرو رفته بودند؟؟؟ و آیا می دانید تورات قتل نزدیک به 80.000 ایرانی را پذیرفته است؟ - و آیا می دانید پژوهشگران این رقم را جعلی و رقم درست قربانیان مظلوم ایرانی را تا 500.000 تن برآورد کرده اند؟ ما بعنوان انسان موجودی پیچیده هستیم .نیاز های جسمانی،احساسی،ذهنی ومعنوی داریم که باید آنها را کامل کنیم.نرسیدن در هر یک از این زمینه ها می تواند برایمان تولید درد ورنج کند.نیازی هست که اگر آن را کامل نکنیم همه چیزمان خراب می شود وآن نیاز به عشق است .عشق با دیگران ،وعشق به خودمان.علت اصلی نارضایتی وناراحتی انسان فقدان عشق است.این نیاز اصولی بر سایر نیازها می چربد وبر آنها سنگینی می کند.بدون عشق نمی توانیم احساس موفقیت کنیم.براساس امنیت خاطر است که می توانیم زندگی موفقی را پایه گذاری کنیم.صاحب ومالک هر چه که باشیم مادام که خود را دوست نداشته باشیم وعشقمان را با دیگران سهیم نشویم نمیتوانیم از آن بهره گیریم.هیچ اندازه موفقیت در زندگی جای نیاز ما به عشق را پر نخواهد کرد.همسر ما و کسی که او را دوست داریم از ویژگیهائی برخوردار است که ناخواسته می خواهیم آنها را در درون خود بیابیم. با دوست داشتن وعشق ورزیدن به او همان کیفیات پنهان در وجود خود را بیدار میکنیم.این کشف خویشتن به ما رضایت خاطر بیشتری می دهد.در جستجوی رسیدن به وحدت با همسرمان هستیم تا در درونمام به یکپارچگی بیشتری برسیم.به این نتیجه می رسیم که رابطه ای معنی دار داشته باشیم. گر چه همسرمان هر گز کامل وصد در صد بدون عیب ونقص نیست،او را به عنوان همدمی و همدلی خاص پذیرا شده ایم تا زندگی خود را با او سهیم شویم.وقتی امواج زن در هم فرو می شکند زمان پاکسازی احساسی فرا رسیده است.مادام که زن این پاکسازی را انجام ندهد،توانائی خود به عشق ورزیدن را از دست می دهد.با سرکوب کردن احساسات به تدریج شور واشتیاق زن از دست می رود.حتی زنان قوی ،با اعتماد به نفس وموفق نیز گاه به اعماق چاه خود فرو می روند.مردها اغلب دچار این اشتباه می شوند که خیال می کنند اگر همسرشان در دنیای کار موفق باشد،گرفتار این افسردگیهای احساسی نمی شود.عکس این باور درست است.وقتی زن در دنیای کار قرار می گیرد،فشار وتنش را تجربه می کند.نیاز به پاکسازی احساسی او موقتآ به تعویق می افتد.وقتی زن لباس کار برتن می کند،از احساسات خود فاصله می گیرد.اما وقتی به خانه باز گردد،به همسرش نیاز دارد تا از او حمایت کند.باید به این نکته توجه داشت که سفر به اعماق چاه درون زن روی روابط شغلی او تأثیر نمی گذارد،اما بر ارتباط او با کسانی که آنها را دوست وبه آنها احتیاج دارد تأثیر می گذارد.اگر زن بی درنگ به مرد علاقه نشان ندهد،مرد نباید مأیوس شود.مرد باید بداند که زنها بمانند فر اجاق خوراکپزی هستند که بتدریج گرم می شوند.مرد نباید از این رفتار زن به این نتیجه برسد که به او علاقه ندارد.زن برای احساس عشق کردن به زمان احتیاج دارد ونمی توان انتظار داشت که زن ومرد در نگاه اول عاشق یکدیگر بشوند.اگر احساس کنیم عشقی را که به آن نیاز داریم در یافت نمی کنیم،اگر احساس کنیم که همسرمان را سرزنش میکنیم،به این نتیجه می رسیم که به چیزی احتیاج داریم که همسرمان نمیتواند آن را به ما دهد.قبول مسئولیت برای حمایت از خود ،وقتی دریچه ی دلمان بسته است،وسیله ای فراهم می کند تا همسرمان را مسبب ناراحتی خود به حساب نیاوریم.می توانیم در مقام توجه به خود باشیم وبعد با دست پر با استقبال رابطه عالی برویم.از خود مایه بگذاریم وبی توقع باشیم.جذب کردن ،دل بردن واحترام گذاشتن سه اقدامی هستند که می توانند ما را به یکدیگر نزدیک یا دور کند.جذابیت تحت کنترل ما نیست.اما می توانیم بگوئیم که وقتی جذابیتی وجود دارد درسهائی برای آموختن وکشفیاتی برای پی بردنوجود دارد.از آنجائی که ما جذب کسانی می شویم که بر خلاف ما هستند،مهم تصدیق کردن این نکته است که اشخاص با هم متفاوتند.از سوی دیگر دلبری کردن برای زنها مهم است زیرا مردها همیشه خواهان آن بوده اند که همسرشان را شاد وخوشبخت ببینند.وقتی مردی زنش را شاد وخوشحال می بیند،رضایت خاطر اورا به خودش نسبت می دهد واعتبارش را برای خودش نگه می دارد.وسر انجام احترام قائل شدن برای همسر به معنای حمایت از اوست تا خودش باقی بماند وفردیتش حفظ شود.احترام گذاشتن به معنای به رسمیت شناختن خواسته ها،آرزوها،ارزشهاوحقوق یکدیگر است.احترام گذاشتن به معنای پایبندی به تعهدات است.به معنای اهمیت برابر یا اهمیت بیشتر دادن به همسر است.احترام گذاشتن یعنی به رسمیت شناختن این مطلب است که همسرمان به حمایت ما احتیاج دارد.برای زنده نگهداشتن جادوی عشق وجذابیت باید فعالانه متر صد فرصتی باشیم تا عشق را زنده نگه داریم ونیازهای عاطفی همسرمان را برآورده سازیم.خانمها برای زنده نگهداشتن عشق باید از شوهرشان دلبری کنند و آقایان باید همچنان تعقیب کننده وخواهان همسرشان باشند. به خاطر تو... به خاطر تو خورشید را قاب می کنم و بر دیوار دلم می زنم به خاطر تو اقیانوس ها را در فنجانی نقره گون جای می دهم به خاطر تو کلماتم را به باغهای بهشت پیوند می زنم به خاطر تو دستهایم را آیینه می کنم و بر طاقچه یادت می گذارم به خاطر تو می توان از جاده های برگ پوش و آسمانهای دور دست چشم پوشید به خاطر تو می توان شعله تلخ جهنم را چون نهری گوارا نوشید به خاطر تو می توان به ستاره ها محل نگذاشت به خاطر روی زیبای تو بود که نگاهم به روی هیچ کس خیره نماند به خاطر دستان پر مهر و گرم تو بود که دست هیچ کس را در هم نفشردم به خاطر حرفهای عاشقانه تو بود که حرفهای هیچ کس را باور نداشتم به خاطر دل پاک تو بود که پاکی باران را درک نکردم به خاطر عشق بی ریای تو بود که عشق هیچ کس را بی ریا ندانستم به خاطر صدای دلنشین تو بود که حتی صدای هزار نی روی دلم ننشست عزیزم... عشق را در تو ، تو را در دل ، دل را در موقع تپیدن وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم من غم را در سکوت ، سکوت را در شب ، شب را در بستر وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم من بهار را به خاطر شکوفه هایش زندگی را به خاطر زیبایی اش و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم به رندی شهره شد حافظ میان همدمان لیکن خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه با هر username که باشم، من را connect می کند ویژگیهای عشق اصیل «عشق یعنی بخشیدن، وقف کردن و ایثار کردن. عاشق واقعی بخشنده است بی آنکه در مقابل عشق بی پایانش چیز طلب کند.» گاه می اندیشم من به بی سامانی سنگ طفلی، قصه ی بی سر و سامانی من من در آیینه رخ خود دیدم چه امید عبثی بی تو در می یابم راستی شعر مرا می خوانی؟ شـوق پـرکـشیـدن است در سرم قـبول کـن ایـن کـه دور دور بـاشم از تـو و نبـینـمت گـاه، پـر زدن در آسمان شعـرهـات را در اتـاق رازهـای تـو سرک نـمیکـشم قـدر یـک قـفس که خلوتـت به هم نـمیخورد گفتهای که عشق ما جداست، شعرمان جدا آب …

در صورت پسندیدن دو طرف، از خانواده دختر وقت گرفته مىشود یک هیأت چند نفره از طرف خانواده پسر عازم منزل دختر مىشوند. و خانواده عروس با روى خوش و جملات، خوش آمدید، چه عجب، منزل ما پاانداز شما از میهمانان استقبال مىکنند، میهمانان نیز جواب مىدهند. قربان ابروى باز شما وغیره... بعد از پذیرایى و از هر درى سخنى بالاخره اصل مطلب با صلوات ریش سفید و فرد مسن مجلس آغاز مىشود: وکیل یا نماینده داماد از پدر عروس یا نماینده آنها مىپرسد آیا فلان آقا (نام داماد) را به غلامى یا فرزندى خود قبول مىکنید؟
ادامه مطلب
فردا صبح هنگام طلوع خورشید, شاه بر بالای قصر خود منتظر نشسته بود, ناگهان مرد دانای خوش سیما از دور پیدا شد, او مثل آفتاب در سایه بود, مثل ماه میدرخشید. بود و نبود. مانند خیال, و رؤیا بود. آن صورتی که شاه در رؤیای مسجد دیده بود در چهرة این مهمان بود. شاه به استقبال رفت. اگر چه آن مرد غیبی را ندیده بود اما بسیار آشنا به نظر میآمد. گویی سالها با هم آشنا بودهاند. و جانشان یکی بوده است.
شاه از شادی, در پوست نمیگنجید. گفت ای مرد: محبوب حقیقی من تو بودهای نه کنیزک. کنیزک, ابزار رسیدن من به تو بوده است. آنگاه مهمان را بوسید و دستش را گرفت و با احترام بسیار به بالای قصر برد. پس از صرف غذا و رفع خستگی راه, شاه پزشک را پیش کنیزک برد و قصة بیماری او را گفت: حکیم، دخترک را معاینه کرد. و آزمایشهای لازم را انجام داد. و گفت: همة داروهای آن پزشکان بیفایده بوده و حال مریض را بدتر کرده, آنها از حالِ دختر بیخبر بودند و معالجة تن میکردند. حکیم بیماری دخترک را کشف کرد, امّا به شاه نگفت. او فهمید دختر بیمار دل است. تنش خوش است و گرفتار دل است. عاشق است.
عاشقی پیداست از زاری دل نیست بیماری چو بیماری دل
درد عاشق با دیگر دردها فرق دارد. عشق آینة اسرارِ خداست. عقل از شرح عشق ناتوان است. شرحِ عشق و عاشقی را فقط خدا میداند. حکیم به شاه گفت: خانه را خلوت کن! همه بروند بیرون، حتی خود شاه. من میخواهم از این دخترک چیزهایی بپرسم. همه رفتند، حکیم ماند و دخترک. حکیم آرام آرام از دخترک پرسید: شهر تو کجاست؟ دوستان و خویشان تو کی هستند؟ پزشک نبض دختر را گرفته بود و میپرسید و دختر جواب میداد. از شهرها و مردمان مختلف پرسید، از بزرگان شهرها پرسید، نبض آرام بود، تا به شهر سمرقند رسید، ناگهان نبض دختر تند شد و صورتش سرخ شد. حکیم از محلههای شهر سمر قند پرسید. نام کوچة غاتْفَر، نبض را شدیدتر کرد. حکیم فهمید که دخترک با این کوچه دلبستگی خاصی دارد. پرسید و پرسید تا به نام جوان زرگر در آن کوچه رسید، رنگ دختر زرد شد، حکیم گفت: بیماریت را شناختم، بزودی تو را درمان میکنم. این راز را با کسی نگویی. راز مانند دانه است اگر راز را در دل حفظ کنی مانند دانه از خاک میروید و سبزه و درخت میشود. حکیم پیش شاه آمد و شاه را از کار دختر آگاه کرد و گفت: چارة درد دختر آن است که جوان زرگر را از سمرقند به اینجا بیاوری و با زر و پول و او را فریب دهی تا دختر از دیدن او بهتر شود. شاه دو نفر دانای کار دان را به دنبال زرگر فرستاد. آن دو زرگر را یافتند او را ستودند و گفتند که شهرت و استادی تو در همه جا پخش شده، شاهنشاه ما تو را برای زرگری و خزانه داری انتخاب کرده است. این هدیهها و طلاها را برایت فرستاده و از تو دعوت کرده تا به دربار بیایی، در آنجا بیش از این خواهی دید. زرگر جوان، گول مال و زر را خورد و شهر و خانوادهاش را رها کرد و شادمان به راه افتاد. او نمیدانست که شاه میخواهد او را بکشد. سوار اسب تیزپای عربی شد و به سمت دربار به راه افتاد. آن هدیهها خون بهای او بود. در تمام راه خیال مال و زر در سر داشت. وقتی به دربار رسیدند حکیم او را به گرمی استقبال کرد و پیش شاه برد، شاه او را گرامی داشت و خزانههای طلا را به او سپرد و او را سرپرست خزانه کرد. حکیم گفت: ای شاه اکنون باید کنیزک را به این جوان بدهی تا بیماریش خوب شود. به دستور شاه کنیزک با جوان زرگر ازدواج کردند و شش ماه در خوبی و خوشی گذراندند تا حال دخترک خوبِ خوب شد. آنگاه حکیم دارویی ساخت و به زرگر داد. جوان روز بروز ضعیف میشد. پس از یکماه زشت و مریض و زرد شد و زیبایی و شادابی او از بین رفت و عشق او در دل دخترک سرد شد:عشقهایی کز پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود
زرگر جوان از دو چشم خون میگریست. روی زیبا دشمن جانش بود مانند طاووس که پرهای زیبایش دشمن اویند. زرگر نالید و گفت: من مانند آن آهویی هستم که صیاد برای نافة خوشبو خون او را میریزد. من مانند روباهی هستم که به خاطر پوست زیبایش او را میکشند. من آن فیل هستم که برای استخوان عاج زیبایش خونش را میریزند. ای شاه مرا کشتی. اما بدان که این جهان مانند کوه است و کارهای ما مانند صدا در کوه میپیچد و صدای اعمال ما دوباره به ما برمیگردد. زرگر آنگاه لب فروبست و جان داد. کنیزک از عشق او خلاص شد. عشق او عشق صورت بود. عشق بر چیزهای ناپایدار. پایدار نیست. عشق زنده, پایدار است. عشق به معشوق حقیقی که پایدار است. هر لحظه چشم و جان را تازه تازهتر میکند مثل غنچه.
عشق حقیقی را انتخاب کن, که همیشه باقی است. جان ترا تازه میکند. عشق کسی را انتخاب کن که همه پیامبران و بزرگان از عشقِ او والایی و بزرگی یافتند. و مگو که ما را به درگاه حقیقت راه نیست در نزد کریمان و بخشندگان بزرگ کارها دشوار نیست.
آیا زمان آن نرسیده که ماجرای غم انگیز کشتارنیاکان ما در کتاب های تاریخ ایران ثبت و به گوش دانش آموزان و دانش جویان ایرانی برسد؟
ادامه مطلب
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
به کام و آرزوى دل چو دارم خلوتى حاصل
چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم
مرا در خانه سروى هست کاندر سایه قدش
فراغ از سرو بستانى و شمشاد چمن دارم
گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمین سازند
بحمد الله و المنه بتى لشکرشکن دارم
سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانى
چو اسم اعظمم باشد چه باک از اهرمن دارم
الا اى پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانه
که من در ترک پیمانه دلى پیمان شکن دارم
خدا را اى رقیب امشب زمانى دیده بر هم نه
که من با لعل خاموشش نهانى صد سخن دارم
چو در گلزار اقبالش خرامانم بحمدالله
نه میل لاله و نسرین نه برگ نسترن دارم
چه غم دارم که در عالم قوام الدین حسن دارم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه تا خودم نخواهم مرا D.C نمی کند .
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه با یک delete هر چی را بخواهم پاک می کند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه اینهمه friend برای من add می کند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه اینهمه wallpaper که update می کند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه با اینکه خیلی بدم من را log off نمی کند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همه چیز من را می داند ولی SEND TO ALL نمی کند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه می گذارد هر جایی که می خواهم Invisibel بروم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همیشه جزء friend هام می ماند و من را delete و ignore نمی کند.
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همیشه اجازه، undo کردن را به من می دهد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه آن من را install کرده است
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هیچ وقت به من پیغام the line busy نمی دهد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه اراده کنم، ON می شود و من می توانم باهاش حرف بزنم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه دلش را می شکنم، اما او باز من را می بخشد و shout down ام نمی کند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه password اش را هیچ وقت یادم نمی رود، کافیه فقط به دلم سر بزنم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه تلفنش همیشه آنتن می دهد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه شماره اش همیشه در شبکه موجود است
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هیچ وقت پیغام no response to نمی دهد
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هرگز گوشی اش را خاموش نمی کند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هیچ وقت ویروسی نمی شود و همیشه سالم است
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه هیچوقت نیازی نیست براش BUZZ بدهم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه آهنگ حرف هاش همیشه من را آرام می کند
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه نامه هاش چند کلمه ای بیشتر نیست، تازه spam هم تو کارش نیست
خدا را دوست دارم ، بخاطر اینکه وسط حرف زدن نمی گوید، وقت ندارم، باید بروم یا دارم با کس دیگری حرف می زنم
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه من را برای خودم می خواهد، نه خودش
خدا را دوست دارم ، به خاطر اینکه همیشه وقت دارد حرف هایم را بشنود
اریک فروم می گوید:«اگر آدم واقعاً و صمیمانه کسی را دوست داشته باشد، حتماً همه ی مردم، دنیا و زندگی را دوست می دارد. اگر من بتوانم به کسی بگویم:«تو را دوست دارم.» باید توانایی این را هم داشته باشم که بگویم من در وجود تو همه کس را دوست دارم، با تو همه دنیا را دوست دارم، در تو حتی خودم را دوست دارم.»
عاشقان واقعی درآرزوی خوشبختی معشوق خود هستند و نسبت به معشوق خود احساس مالکیت ندارند.
روان شناسان عقیده دارند که عشق واکنشی آموختنی و احساسی فراگرفتنی است. یعنی هر آدمی عشق را با توجه به آموخته ها، باورها، شرایط ها و محدودیت هایش می شناسد و سپس تجربه می کند.
اریک فروم همچنین دلسوزی، احساس مسئولیت، احترام و دانایی را از ویژگیهای افراد عاشق می داند.
عاشق واقعی هیچ نقصی در معشوق نمی بیند.او در فکر تغییر معشوق نیست و نمی کوشد او را به رنگ خود در آورد.معشوق همه خوبی و پاکی است. او از دل محبوبش خبر دارد و می داند تغییر منش چقدر برایش سخت است.
اصولاً برای هر انسانی مشکل است دیگر خودش نباشد.بنابراین عاشق واقعی معشوق را همانگونه که هست قبول می کند.به طور طبیعی هر انسانی از نقص یا ضعف دلبندش رنج می برد.با این وجود لازمه ی عشق ابدی گذشت و بردباری است.
در زیر برخی ویژگیهای عشق اصیل فهرست وار ذکر شده اند.
1- پذیرش طرف مقابل همان طور که هست.
2- احترام به خواسته ها و عقیده های او.
3- رعایت ادب ونزاکت در برابر او.
4- مهرورزی بدون هیچ گونه چشمداشت.
5- صبوری و گذشت نسبت به کنش ها و واکنش های او.
6- ایثار تمام وکمال
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
خواب نوشین کبوترها را
در لانه می آشفت
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت:
«چه تهیدستی زن»
ابر باور می کرد
و به تو حق دادم
آه می بینم، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
من چه دارم که تو را در خور؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو؟
هیچ
تو همه هستی من، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟
همه چیز
تو چه کم داری؟
هیچ
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
نه، دریغا، هرگز
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر
مرا می خواندی
دلشکـستهام اگـر نـمیپـرم قــبول کـن
جـا نـمیشود بـه حجـم بـاورم، قـبـول کـن
از من، از مـنی کـه یـک کبـوتـرم قبـول کـن
بیــش از آنـچه خـواستی نـمیپـرم، قـبول کن
گــاه نامه میبـرم میآورم، قــبـول کــن
بـیتـو من نه عاشقم، نه شاعـرم، قبول کن
وقـتی آب ایـن قدر گـذشته از سـرم
مـن نمیتـوانـم از تـو بـگذرم، قـبول کن


[ قالب وبلاگ : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin]